خرید بک لینک
با صدای زنگ آیفون چشم هام را باز کردم . برنا روی صندلی روی تخت بالا سرم نشسته بود . سرم سنگین بود . برنا به سمتم خم شد و گفت : حالت خوبه ؟ _سرم . برنا : چیزی نیست . سرمت که تمام بشه خوب میشی . سروصدایی از بیرون میومد . _کی این جاست ؟ برنا: دایی و زهرا . پس حامین رفته بود .صداها بیش تر و بیش تر میشد . صدای یک زن بود که حقش را می میخواست . _صدای چیه ؟ برنا : نمی دونم الان میرم میبینم . برنا از روی صندلی بلند شد و از اتاق بیرون رفت . در شکسته بود و با رفتن برنا بسته نشد . حالا صداها واضح تر شده بود اما باز هم نمی تونستم بفهمم چی میگن . دستم را بردم و سرم را از داخل دستم بیرون کشیدم . خون ازش بیرون زد . همون چسبی را که به سوزن سرم زده بود را کندم و روی زخم گذاشتم و فشار دادم تا خونش قطع بشه . از

برچسب: نویسنده: النا کریمیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 11:08

هیجده سال بعد وارد سالن فرودگاه میشم . مسافران دیگر کنار ریل منتظر چمدان هاشون هستن . خداراشکر میکنم که جز همین کیف دستی کوچک که همراهم بود چیزی دیگه ای نداشتم چون نه حوصله اش را داشتم که منتظر گرفتن چمدان بشم ونه انرژی اش رو . جلسه ی امروز اراک انرژی زیادی را ازم گرفته بود . با این حجم از قطعات چینی که با نصف قیمت توی بازار بود، کم تر شرکتی حاضر به استفاده ی از قطعات ایرانی میشد و همگی کیفیت را فدای قیمت پایین تر و سودشون میکردن . تعداد زیادی از کارخونه ها تعطیل یا ورشکست شدن . کارخونه ی اراک هم فاصله ی زیادی تا ورشکستگی و بسته شدن نداشت . از فرودگاه که بیرون میام تاکسی دربستی تا خونه میگیرم . نگاهی به ساعت میکنم . دو و نیم شبه . بعد از چهل دقیقه به خونه میرسیم . پول راننده را حساب میکنم

برچسب: نویسنده: النا کریمیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 11:08

حامین برگشته ؟ بعد از هیجده سال ؟ _ برای چی برگشته ؟ برنا: منم مثل تو نمی دونم . _ با کی اومده ؟ برنا دستش را روی لبه ی پنچره گذاشت و به روبه خیره شد و گفت : تنهاست . نمی دونستم چی بگم استرس و اضطراب و ترس همه ی وجودم را گرفته بود . اگر تنهاست یعنی این که می خواهد برگرده . زمانی هم برگشته که راتین هیجده سالش شده و اون برگه ی حضانت نمی تونه مانعش بشه تا راتین را ببره . اگر قصدش این باشه و راتین هم باهاش بره ان وقت من چیکار کنم خدا؟ من بدون راتین دو روز نمی تونم دووم بیارم . اگر راتین بره میمیرم . قرآنم را از روی داشبورد برداشتم و بازش کردم و بی توجه به سوره و آیه شروع کردم به خوندن ، شاید که اروم بگیرم . تمام مدت داخل ماشین بودیم . در این مدت فکر هام را کردم . همین امشب همه چیز را به راتین

برچسب: نویسنده: النا کریمیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 11:08

صفحه بندی